تبلیغات
بهترین اس ام اس ها - هوش های سیاه ناپدیده شده مشهورترین جنایتکاران فراری تاریخ +عکس
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : میلاد
مطالب اخیر
موضوعات
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بهترین اس ام اس ها




همشهری سرنخ: در میان تبهکاران حرفه ای جهان تعدادی از آنها ناگهان برای همیشه ناپدید شده اند و هیچ ردی از خودشان باقی نگذاشته اند. بعضی از آنها پس از یک درگیری مسلحانه انگار دود شده و به هوا رفته اند و تعدادی هم پس از خارج شدن از خانه دیگر بازنگشتند. پرونده این تبهکاران تا سالیان سال در مراکز پلیس باز ماند اما ناپدید شدن آنها برای همیشه به صورت یک راز باقی مانده است.

رهبر مافیای چچن

«خوژ احمد تاشتامیروویپ نوکایف» در 11 نوامبر 1954 در آسیای مرکزی متولد شد. او بعدها رهبر و رئیس مافیای چچن به نام «اوبشینا» شده و تبدیل به چهره ای شاخص بین سیاستمداران چچن شد.

در سال 1980، نوکایف به اتهام سرقت مسلحانه به هشت سال زندانی محکوم شد. این تبهکار در مدت فعالیتش نام مستعار «خوژ» را برای خود انتخاب کرد. تا سال 1987، مجرمان چچنی تشکیلاتی سازمان یافته به راه انداختند و با مافیای روسیه درگیر شدند تا بتوانند چچن را تحت کنترل خود درآورند.

نوکایف پس از جنگ دوم چچن، به باکو رفت و روزنامه های زیرزمینی «لکریا» و «مک کل» را راه انداخت. در سال 1999 خیلی تلاش کرد تا صلح را در چچن برقرار سازد. او برای آزادی چچن بسیار تلاش کرد و سال ها به مردم در جنگ های چریکی کمک کرد. آوریل سال 2001 نوکایف در حزب اوراسیا به فعالیت پرداخت و معتقد بود که چچن باید به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم شود.

نوکایف مدتی طولانی در آذربایجان باقی ماند و از آنجات سایت اینترنتی خود را به روزرسانی می کرد. اواخر 2003 او مخفیانه وارد چچن شد و زمستان 2004 با گروهی از مبارزات به رهبری گلایف وارد جنگ شد و تعدادی از مردان گلایف و خود گلایف نیز به قتل رسیدند. از آن تاریخ به بعد کسی نوکایف را ندید و از طرفی دیگر روزنامه های او چاپ نشدند و سایتش هم به روز نشد. هر چند پلیس معتقد است که این رهبر مافیای چچن به احتمال زیاد کشته شده است اما هیچ مدرکی دال بر مرگ او به دست نیامده و او یکی از جنایتکاران مخوف جهان است که همچنان ناپدید باقی مانده و اثری از او نیست.



رفیق مافیا


«جیمز ریدل» معروف به «جیمی هوفا» 14 فوریه 1913 در شهر ایندیانای برزیل متولد شد. پدرش وقتی 7 سال بیشتر نداشت از دنیا رفت و او به همراه خانواده اش چهار سال بعد به دیترویت نقل مکان کرد و هوفا بقیه عمرش را در آنجا ماند. 14 سال بیشتر نداشت که مجبور شد برای کمک به خانواده از مدرسه ترک تحصیل کرده و به کارگری مشغول شود.

از آنجا که کارگران نسبت به وضعیت کارشان ناراضی بودند، اتحادیه ای تشکیل دادند تا وضعیت شان بهتر شود. هوفا یا اینکه خیلی جوان بود اما شهامتش کارگران دیگر را تحت تاثیر قرار داد و او توانست رهبری او مدتی بعد با ژوزفین پوزی واک ازدواج کرد و خانه ای در دیترویت خرید. زیاد طول نکشید که کار آنها بسیار رونق پیدا کرد تا آنجا که اعضای شرکت او در سال 1951 به بیش از 420 هزار نفر رسید چرا که آنها در سطح ملی کار می کردند و وظیفه هوفا سر و سامان دادن به این سازمان بود. این سازمان به یکی از قوی ترین اتحادیه های کامیون دارها تبدیل شده بود و هوفا از اتحادیه شان در برابر اتحادیه های دیگر محافظت می کرد و روز به روز به قدرتش افزوده می شد.

جنایتکارانی که همیشه تحت تعقیب اند

در سال 1957 هوفا متهم به ارتکاب جنایت شد اما کسی نتوانست اتهاماتش را ثابت کند اما سه سال بعد توسط رابرت اف کندی، برادر جان اف کندی رئیس جمهور وقت آمریکا، تحت تعقیب قرار گرفت تا سرانجام سال 1964 به جرم دادن رشوه به قاضی شهر تنسی، به هشت سال زندان محکوم شد. همان سال او به کلاهبرداری و سوء استفاده مالی از بودجه اتحادیه متهم شد و به این ترتیب 5 سال دیگر نیز به محکومیت 8 ساله او افزوده شد، سال 1971 هوفا با گذراندن 5 سال از محکومیت 13 ساله اش، در زمان ریاست جمهوری نیکسون، از زندان بیرون آمد. نیکسون او را از هر نوع فعالیتی در اتحادیه منع کرده بود ولی او خیلی تلاش کرد تا قدرت از دست رفته اش را مجددا بازیابد اما نتوانست کاری از پیش ببرد.

30 ژوئن 1975، قرار بود هوفا به دیدن دو نفر از رهبران مافیا در حومه شهر دیترویت بورد. یکی از آنها، رئیس اتحادیه کامیون دارها در شهر نیوجرسی بود و در گذشته دوست نزدیک هوفا محسوب می شد اما بعد از این ملاقات هوفا دیگر به خانه بازنگشت. پلیس خودروی او را جلوی در رستورانی پیدا کرد اما هیچ ردی از او نیافت و حتی بعد از مدت ها تحقیق کارآگاهان پلیس نفهمیدند چه بلایی به سر جیمی آمده است. تا سال ها بعد، پلیس این پرونده را باز نگهداشته بود و تحقیقات برای یافتن این مرد ادامه داشت.

دو نفری هم که قرار بود هوفا را ببینند مدعی شدند هوفا اصلا سر قرار حاضر نشده بوده است، نا پدید شدن او فرضیه های بسیاری را به میان آورد که البته هیچ کدام ثابت نشد.



قاتل کجاست؟


ریچارد جان بینگهام – که او را بیشتر با نام لوکان می شناسند – کنت هفتم لوکان بود که 18 دسامبر 1934 در لندن به دنیا آمد. او پسر بزر جورج بینگهام، کنت ششم لوکان و کیتلین الیزابت آن داوسون بود. آنها که زمان جنگ جهانی دوم کشور خود را ترک کرده و در آمریکا زندگی می کردند. پس از جنگ به زادگاه خود بازگشتند و جان وارد دانشکده ایتون شد.

از سال 1953 تا 1955، ریچارد در گارد کولد استریم آلمان غربی مشغول خدمت شد، اما در این زمان او به قمار بازی روی آورد و به یکی از اولین اعضای باشگاه کلرمونت تبدیل شد اما باخت های او بسیار بیشتر از بردهایش بود. در این مدت او در یکی از بانک های مشهور لندن کار می کرد اما از شغلش استعفا داد و همه وقت خود را به شرط بندی های کلان می گذراند.

جنایتکارانی که همیشه تحت تعقیب اند

لوکان مرد خوش قیافه ای بود و حتی یک بار او را برای ایفای نقش در یکی از فیلم های هالیوودی در نظر گرفته بودند. او به شرکت در مسابقات مختلف مثل قایقرانی، اتومبیلرانی و سوارکاری بسیار علاقه داشت و روی آنها شرط بندی می کرد. سال 1963 او با ورونیکا دونکان ازدواج کرد که حاصل ازدواج سه فرزند بود اما به دلیل رفتارهای عجیب لوکان، ازدواجشان در سال 1972 به طلاق انجامید. لوکان به خانه ای دیگر در نزدیکی خانه همسر سابقش نقل مکان کرد. او تقاضای سرپرستی فرزندانش را داد اما دادگاه به نفع ورونیکا رأی داد.

با چنین حکمی، لوکان شروع به جاسوسی درباره همسر سابقش کرد و مکالمات تلفنی اش را ضبط می کرد. او در تلاش بود تا بتواند هر طور شده سرپرستی فرزندانش را به دست آورد. اما قماربازی باعث شد تا او بخش اعظمی از ثروتش را از دست بدهد. غروب 17 نوامبر 1974، ساندرا ریوت - پرستار بچه های لوکان – که برای آوردن وسیله ای به آشپزخانه زیرزمین خانه ورونیکا رفته بود با وارد آمدن ضربه ای بر سرش به قتل رسید.

 ورونیکا که از شنیدن صدا وحشت کرده بود، از پله ها پایین رفت تا به آشپزخانه برود که ناگهان مردی که ساندرا را به قتل رسانده بود به ورونیکا نیز حمله کرد و قبل از آنکه زن از دیگران کمک بخواهد فریاد زد خفه شو! ورونیکا همان لحظه صدای شوهرش را شناخت و سعی کرد فرار کند. او با ترفندی خود را از دست ولکان نجات داد و با زرنگی با پلیس تماس گرفت. اما لوکان با مادرش تماس گرفت و گفت غریبه ای وارد خانه ورونیکا شده و او توانسته به موقع برسد و از مادرش خواست که برای بردن بچه ها به جای امن به خانه ورونیکا بیاید. او سپس بلافاصله سوار خودروی فورد خود شد  تا به خانه یکی از دوستانش در ساسکس برود و به این ترتیب از صحنه گریخت.

خودروی پلیس و آمبولانس از راه رسیدند و ورونیکا به پلیس گفت که پرستار بچ هایش به وسیله لوکان به قتل رسیده است. به این ترتیب عامل جنایت کاملا مشخص بود اما آن روز وقتی لوکان از خانه دوستش بیرون رفت ناگهان نا پدید شد و دیگر از آن به بعد هیچ کس او را ندید. بعدها اتومبیل رها شده فور در نیوهاون درحالی که درون آن ردی از خون دیده می شد را یافتند اما هیچ اثری از خود لوکان پیدا نکردند.

چند روز بعد نام او در روزنامه ها به عنوان قاتل ساندرا ریوت ذکر و اعلام شد که او یک متهم تحت تعقیب است اما هرگز کسی نتوانست ردی از او بیابد. سرنوشت لوکحان برای مردم انگلیس همچون رازی مرموز باقی ماند و صدها گزارش داده شد که او را در کشورهای مختلف دیده اند اما هیچ یک اثبات نشد.



زندانی آلکاتراس


فرانک لی موریس اول سپتامبر 1926 در واشنگتن دی سی متولد شد اما والدینش او را رها کردند و او تا 11 سالگی در پرورشگاه زندگی کرد.

او بیشتر سال های اولیه جوانی اش را در زندان گذراند. او بارها و بارها به دزدی های مسلحانه از بانک، سرقت از منازل، قاچاق مواد مخدر و ... متهم شد تا اینکه سرانجام در ژانویه 1960 به زندان آلکاتراس فرستاده شد و اولین تلاش فرار از زندان را همان سال انجام داد اما نتوانست به هدفش برسد. او بعد از این فرار ناموفق به مدت دو سال به همراه دو نفر دیگر از زندانیان به نام های کلارنس آنگلین و آلن وست به کندن حفره ای در سلول شان مشغول شدند تا اینکه سرانجام توانستند از زندان بگریزند اما از آنجا که زندان وسط دریا واقع شده بود، مسئولان زندان مطمئن بودند آن سه نفر یقینا در دریا غرق شده اند ولی وقتی به جستجوی جنازه ها پرداختند، هیچ کدام را پیدا نکردند.

جنایتکارانی که همیشه تحت تعقیب اند

 17 ژوئیه 1962، یک کشتی نروژی، جنازه ای را پیدا کرد که لباس زندانیان آلکاتراس را به تن داشت و شبیه فرانک موریس بود اما بعدها پلیس با بررسی dna موریس اعلام کرد که جنازه پیدا شده، موریس نیست. پلیس هر چقدر تلاش کرد نتوانست ردی از او بیابد. کلارنس و جان آنگلین نیز بعد از این فرار هرگز پیدا نشدند و این درحالی بود که هیچ ردی از خود بر جا نگذاشته بودند.



قاتل اجاره ای

«کریستوفر دیل فلنری» با نام مستعار «آقای قاتل اجاره ای» سال 1984 در استرالیا به دنیا آمد. فانری در 14 سالگی مدرسه را ترک کرد و در سن 17 سالگی اولین جرم خود را که دزدی از یک خانه بودمرتکب شد. بعدها او به دزدی خودرو، حمله به پلیس، حمل غیرمجاز اسلحه و تجاوز متهم شد و هفت سال هم در زندان به سر برد.

سال 1974، فلنری به همراه دو مرد دیگر دست به دزدی مسلحانه از فروشگاهی در پرت زدند، در این سرقت سارقان دستگیر شدند اما فلنری توانست با دادن رشوه به یک گروهبان پلیس فرار کند اما فرار او چندان طول نکشید و او مدتی بعد دستگیر شده و به زندان افتاد.

پس از آزادی او به یک رستوران رفت و به عنوان محافظ مشغول کار شد اما خیلی زود از این کارش خسته شد و یک آدمکش اجاره ای شد. او با کشتن افرادی که به او سفارش شده بود پول دریافت می کرد. طبق گزارش پلیس، یکی از اولین جنایت های او کشتن وکیل «راجر آنتونی ویلسون» در اوت 1980 بود.

جنایتکارانی که همیشه تحت تعقیب اند

ویلسون توسط دو نفر دیگر دزدیده شده و وظیفه کشتن او را به فلنری سپردند. او هم ویلسون را با شلیک گلوله به قتل رساند اما از آنجا که دادگاه نتوانست جرم او را ثابت کند تبرئه شد ولی به محض خروج از دادگاه توسط پلیس به جرم قتل فرد دیگری به نام «سیدنی براتل» که در یازدهم می 1979 کشته شده بود دستگیر شد اما باز هم توانست از دست قانون فرار کند.

سپس او در تورلا خانه ای خرید و همسرش کاتلین و فرزندانش را از ملبورن به آنجا برد. از آن موقع به بعد او محافظ شخصی «جورج فری من» که یک جنایتکار معروف بود شد. سال 1984 او درگیر نزاعی بین خلافکارها و یک تبهکار مشهور به نام ندی اسمیت شد که در این نزاع جنایت های خونینی را رقم زد. ندی بعدها در دادگاه در توضیح ماجرا گفت فلنری انگار دچار جنون شده بود، در آن درگیری هر کسی را جلوی خودش می دید با شلیک گلوله به قتل می رساند و حتی وقتی پلیس مداخله کرد تا جلوی این کشت و کشتار را بگیرد، فلنری دست از کشتن برنمی داشت. 6 ژوئن 1984، فلنری دستور قتل سیدنی – کارآگاه مخفی در زمینه مبارزه با مواد مخدر – را دریافت کرد و او را به قتل رساند اما باز هم کسی نتوانست او را به دادگاه بکشاند.

سال بعد وقتی فلنری و همسرش به طرف خانه شان می رفتند، ناگهان به سمت خانه شان رگباری از گلوله شلیک شد. در این حادثه، درحالی که فلنری تلاش می کرد همسرش را نجات دهد هدف اصابت چند گلوله قرار گرفت اما با خوش شانسی عجیبی زنده ماند.

23 آوریل همان سال، فلنری برای قتل یکی دیگر از خلافکارها به نام تونی مشهور به «اسپاگتی» دستور گرفت و همان روز جنازه اسپاگتی را دو دانش آموز که از مدرسه برمی گشتند پیدا کردند. مدت زیادی طول نکشید که در نهم می 1985 رئیس فلنری از او خواست که به دیدنش برود. خودروی فلنری روشن نمی شد و او مجبور شد تاکسی بگیرد. این آخرین باری بود که فلنری خانه را ترک می کرد و بعد از آن دیگر به خانه بازنگشت. فلنری مسئول قتل 12 نفر بود که البته هیچ وقت قتل های او به اثبات نرسید.



هواپیماربای مرموز


«دی بی کوپر» لقب تبهکاری مرموز است که 24 نوامبر 1971 یک هواپیمای بوئینگ 727 را که در مسیر پورتلند – اوریگان آمریکا با محموله ای از اسکناس پرواز می کرد، دزدید. او برای پس دادن هواپیما درخواست 200 هزار دلار پول نقد کرد و وقتی توانست این پول را به دست آورد با چتر نجات از هواپیما به سمت سرنوشت نامعلوم خود بیرون پرید و با وجود تمام تلاش های اف بی آی جهت پیبدا کردن این مرد ناشناس او هرگز پیدا نشد. این پرونده تنها پرونده حل نشده جرائم هواپیمایی تاریخ هوانوردی آمریکاست.

جنایتکارانی که همیشه تحت تعقیب اند

روز حادثه دی بی کوپر با نام مستعار «دن کوپر» بلیتی برای پرواز با هواپیمای بوئینگ 727 خریده بود و کسی مطمئن نیست که آیا نام واقعی او دن کوپر بوده است یا خیر. سال های سال صدها نفر در گروه های مختلف تلاش کردند او را بیابند اما چگونه می توانستند مردی را که حتی از نامش مطمئن نبودند پیدا کنند. فرضیه های بیشماری درخصوص او ارائه شد اما او کم کم از ذهن مردام داشت پاک می شد که سال 1980 وقتی پسربچه 8 ساله ای که در ساحل رودخانه بازی می کرد چند اسکناس از پول هایی که به مرد ناشناس داده شده بود را پیدا کرد و نام او مجددا بر سر زبان ها افتاد. پلیس از چند نفر به نام های کنت کریستیانسن، ویلیام گاست، ریچارد فلوید مک کوی، دوان وبر، جان امیل لیست، باربارا داینون، تدمی فیلد، جک کوفلت و لین دویل کوپر بازجویی کرد و آنها را در فهرست مضنوان خود گذاشت اما باز هم به نتیجه نرسیدند.

کارآگاهان در فرضیه دیگری مدعی شدند که دی بی کوپر پس از پریدن از هواپیما، احتمالا جان سالم به در نبرده است اما پرونده او همچنان باز ماند تا آنجا که به 60 جلد رسید. ناپدید شدن دی بی کوپر ناشناس نیز یکی از مرموزترین پرونده های جنایی جهان به شمار می رود.



سارق فراری بانک


«ویکتور مانوئل گرنا» 24 ژوئن 1958 در نیویورک متولد شد. اجداد او اهل پورتوریکو بودند که به نیویورک نقل مکان کردند. گرینا عاشق ورزش کشتی بود و در چندین مسابقه شرکت کرده و برنده شده بود. وقتی در دوره دبیرستان بود استعداد زیادی از خودش نشان داد و قرار شد به دانشکده ترینیتی فرستاده شود.

اما در دانشگاه موقعیتی به دست نیاورد و مجبور شد به شهرشان بازگردد و در آنجا عضو گارد امنیتی بانکدار مشهور آمریکایی – ولز فارگو – شد. او امکاناتی در اختیار داشت که بعدها به او در دزدی از بانک کمک کرد.

جنایتکارانی که همیشه تحت تعقیب اند

گرنا 12 سپتامبر 1983، به سر کارش رفت و بقیه روز را کنار دوتا از همکارانش ماند و منتظر فرصتی بود تا اینکه توانست اسلحه یکی از همکارانش را بردارد و سپس با تهدید او و همکار دیگرش، به دست هر دویشان دستبند زد و به آنها ماده ای بیهوش کننده تزریق کرد. او 7 میلیون دلار پولی را که درون خودروی حمل پول وجود داشت و قرار بود به شعب بانک فرستاده شود را با این نقشه دزدید و به خودرویدیگری منتقل کرد و بعد از آن ناپدید شد.

اگرچه هیچگاه سرنخی از مخفیگاه این مرد به دست نیامد اما کارآگاهان احتمال می دهند که او ابتدا به مکزیک گریخته و از آنجا به کوبا فرار کرده است. سال ها بعد یکی از بستگان گرنا به کمک پلیس آمد تا گرنا را پیدا کرده و دستگیر کنند اما تلاش آنها هم به جایی نرسید. پلیس اف بی آی برای دستگیر او تا یک میلیون دلار جایزه تعیین کرد اما گرنا هرگز پیدا نشد.



وب خلافکار


«دونالد یوگن پرکینز» مشهور به «وب» در سال 1931 در شهر  اوکلاهمای آمریکا متولد شد و تحت سرپرستی پدربزرگش بزرگ شد. او در نیروی دریایی آمریکا مشغول خدمت شد اما به خاطر رفتار بد اخراج شد. وب به عنوان قصاب، فروشنده، مدیر رستوران و تعمیرکار ماشین کار کرد اما در هیچ کدام از این کارها دوام نیاورد و سرانجام یک تبهکار حرفه ای شد که در زمینه دزدی، جعل اسکناس، خرید و فروش غیرقانونی سلاح و تجهیزات خطرناک، دزدی مسلحانه از بانک، سرقت های بزرگ سازمان یافته و دزدی خودرو به شهرت رسید، حتی برخی مدعی اند که او رابطی بین گانگسترهای فال ریور و یک سازمان جنایی بزرگ بود.

جنایتکارانی که همیشه تحت تعقیب اند

وب سال 1979 به همراه چند نفر از همدستانش به قصد دزدی وارد خانه های آلبانیایی تبارها در حومه شهر شدند که در این سرقت پلیس نیویورک توانست وب و یکی از همدستانش را گیر بیندازد. در این عملیات یکی از پلیس ها به نام «گریگوری آدامز» به قتل رسید. آنها بازداشت شدند و وقت دادگاه شان مشخص شد. در مسیر دادگاه ناگهان مردان تبهکار ناپدید شدند و بعد از آن هم هیچ کس آنها را پیدا نکردند.

فرضیه های متفاوتی از علت نا پدید شدن وب بر سر زبان ها بود اما پلیس معتقد بود که او با تغییر هویت در متل ها زندگی می کند و به احتمال زیاد با ترفندهایی که برای پول در آوردن به وسیله تبهکاری بلد بود، زندگی اش را می گذراند.

سال ها پلیس در تعقیب وب بود و بارها تماس هایی مبنی بر اینکه او را جایی دیده اند دریافت کرداما نتوانست او را پیدا کند. او به مدت 25 سال و 10 ماه و 27 روز در لیست افراد تحت تعقیب بود تا اینکه سرانجام 31 مارس 2007 پلیس دست از تعقیب او برداشت.



نوع مطلب : اخبار روز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 3 مرداد 1392 :: نویسنده : میلاد
نظرات ()
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 23:34
Its like you read my mind! You seem to know so much about
this, like you wrote the book in it or something.
I think that you can do with a few pics to drive the
message home a little bit, but instead of that,
this is magnificent blog. A fantastic read. I'll certainly be back.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 21:57
This is really interesting, You are a very skilled blogger.
I've joined your rss feed and look forward to seeking more of your
wonderful post. Also, I have shared your site in my social networks!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 21:53
Have you ever considered about adding a little bit more than just your articles?

I mean, what you say is fundamental and everything. Nevertheless just imagine
if you added some great graphics or videos to give your posts more, "pop"!
Your content is excellent but with pics and videos, this blog could certainly be one of the
most beneficial in its niche. Terrific blog!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 21:52
Can you tell us more about this? I'd love to find out some additional information.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 21:51
Howdy this is kinda of off topic but I was wondering if blogs
use WYSIWYG editors or if you have to manually code with HTML.
I'm starting a blog soon but have no coding
experience so I wanted to get advice from someone with
experience. Any help would be greatly appreciated!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 21:51
What's up to all, since I am in fact keen of reading this blog's post
to be updated regularly. It carries nice information.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 21:49
A fascinating discussion is definitely worth comment.
I do think that you need to publish more about this issue, it may not be a taboo subject but typically people do
not speak about such issues. To the next! Cheers!!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 21:20
Excellent article. Keep posting such kind of information on your blog.
Im really impressed by it.
Hi there, You have done a fantastic job. I'll definitely digg
it and personally recommend to my friends. I'm sure they'll be benefited from this
web site.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 20:58
Hello there, just became aware of your blog through Google, and found that it
is really informative. I'm going to watch out for brussels.
I will be grateful if you continue this in future.
Lots of people will be benefited from your writing. Cheers!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 20:57
Since the admin of this website is working, no doubt very soon it will be renowned, due to its
quality contents.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 20:57
Attractive component of content. I simply stumbled upon your
weblog and in accession capital to assert that I acquire in fact loved account
your blog posts. Any way I'll be subscribing for your augment or even I fulfillment you get admission to consistently quickly.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 20:56
Oh my goodness! Awesome article dude! Thank you, However I am experiencing troubles with your RSS.
I don't know why I cannot subscribe to it.
Is there anybody having similar RSS problems? Anybody who knows
the solution can you kindly respond? Thanx!!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 20:56
An outstanding share! I have just forwarded this onto a friend who
was conducting a little research on this. And he in fact ordered me breakfast due to the
fact that I stumbled upon it for him... lol. So allow me to
reword this.... Thanks for the meal!! But yeah, thanks
for spending the time to talk about this matter here on your site.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 20:55
Thanks very nice blog!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 20:54
Magnificent items from you, man. I've keep in mind your stuff prior to and you are
simply too great. I actually like what you have received right here, really like what you're stating and the best way through which you say it.

You are making it enjoyable and you still take care
of to stay it wise. I cant wait to learn much more from you.
This is really a terrific web site.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 20:52
Hi there, I log on to your blog regularly. Your writing
style is witty, keep doing what you're doing!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 20:51
Attractive section of content. I simply stumbled upon your site and in accession capital to assert that I acquire in fact loved account your blog posts.
Any way I will be subscribing to your augment or even I fulfillment you get entry to
consistently fast.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 20:50
Its not my first time to pay a quick visit this site, i am
visiting this website dailly and get fastidious information from here daily.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 19:41
Fantastic beat ! I wish to apprentice at the same time as you amend your site, how could i subscribe for a weblog site?
The account helped me a applicable deal. I were tiny bit acquainted of this your broadcast offered brilliant transparent idea
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 18:48
I have read so many content on the topic
of the blogger lovers but this article is truly a good post, keep it up.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 18:46
I really like it whenever people get together and share thoughts.
Great site, stick with it!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 18:45
Excellent goods from you, man. I have understand your stuff previous to and
you're just extremely excellent. I actually like what you have acquired here, really
like what you are stating and the way in which you say it.
You make it enjoyable and you still care for
to keep it smart. I cant wait to read much more from you.

This is actually a great website.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 18:35
I do not even know the way I ended up here, however
I believed this publish was great. I don't know who you're
but certainly you're going to a well-known blogger in the event you aren't already.

Cheers!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 17:43
It's really a nice and useful piece of info. I'm satisfied that you just shared this useful info with us.
Please keep us informed like this. Thanks for sharing.
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 09:40
Piece of writing writing is also a fun, if you know after that you can write if not it is complicated to write.
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 08:08
Hola! I've been following your website for some time now and finally got the
bravery to go ahead and give you a shout out from Austin Tx!
Just wanted to say keep up the excellent job!
جمعه 22 اردیبهشت 1396 14:13
I think that what you published made a ton of sense.

However, consider this, what if you were to write a awesome headline?
I ain't saying your information isn't good., however what if you added something to
maybe grab people's attention? I mean بهترین اس
ام اس ها - هوش های سیاه ناپدیده شده مشهورترین جنایتکاران فراری تاریخ +عکس is a little plain. You ought to peek at Yahoo's home
page and see how they create post titles to get people interested.
You might try adding a video or a related picture or
two to get readers interested about everything've
got to say. In my opinion, it could bring your blog a little livelier.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر